«ما در ایستگاهی که قرار بود با خودمان سفر کنیم همسفر شدیم و خودمان را ترک کردیم»

شازده کوچولو

هیچ محیط خصوصیی بجز داخل مغز خودش وجود نداره.

توو کشیدن حصار دور خودش به مشکل خورده.

نه اتاق خصوصی نه دفتر خصوصی نه چت خصوصی با کسی و نه حتی کس قابل اعتمادی برای درددل و زدن حرفای بی اساس بدون اینکه مجبور باشه توضیح اضافه تری بده.بدون اینکه مجبور باشه شنونده ی درد دلاشو درباره حق به جانب بودنش یا نبودنش قانع کنه.هیچ شنونده ای وجود نداره،همه یا قاضین یا وکیل... چشم ها همه جا هستن. دست هرکس یکی یه ذره بین هست.همه آماده ی برخوردن...برخورد یه جمله،یه حرکت...هیچ جایی برای فرار نداره. گیر افتاده محاصره شده.هوا نیست.نفس نیست.فرصت نیست.

شازده کوچولو رو تازه فهمیده.دلش یه سیاره مثل سیاره شازده کوچولو میخواد.که فقط خودش باشه و گل سرخش....یه سیاره قدر یه توپ فوتبال،که بشینه رو زمینش کنار گل سرخ قشنگش و هر وقت دلش خواست آدما و دنیاشونو نگاه کنه.هروقتم دلش خواست چشماشو ببنده و هیچ کدومشونو نبینه...ازین مهم تر اینکه هیچکس نبینتش،هیچ کس ندونه داره چیکار میکنه،هیچکس از دنیاش خبر نداشته باشه هیچکس ندونه آسمون دنیاش چه رنگیه. خاکش چه بویی میده. روزاش چندساعته شباش چند ساعت.

حیف که نه چنین سیاره ای هست نه شازده کوچولویی و نه گل سرخی.فقط اون هست و میلیاردها ذره بین و یه جلد کتاب شازده کوچولوی سانسور شده و یه عکس از گل سرخش که واسه اینکه کسی نبینه،آویزونش کرده از دیوار مغزش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شقاایق

دو

حالم خوب بود ، رفتم توو پیجش ، دیدم آخرین کامنتی که جواب داده مال بیست و دو هفته ی پیشه...یعنی بیست و دو هفته ی پیش ،بود،حالشم انقدی خوب بود که اومده بود اینستاگرام جواب کامنتاشو میداد....بیست و دو هفته ی پیش...چقدر نزدیک... از اون حال خوبش تا رفتنش،تا این حال بد ما قدر چشم برهم زدنی گذشته....غمش توو دلم تازه است و یاد نبودنش گلومو درد میاره....و برای ذومین بار توو زندگیم فهمیدم چقدر نعمت بزرگیه فراموشی،چون روزای خوب و آروممو مدیون فراموش کردن نبودنشم.

دوتا ویدیو پست کرده بود از موقع رانندگی کردنش،آهنگی که توو جفتشم گوش میکرد پر بود از غم و تنهایی و دلتنگی...چندتا پست دیگه بود از عزیزاییش که دیگه نیستن و نوشته بود چقد دلتنگشونه.

یه پست گذاشته بود درباره اینکه چقد دلش از آدما گرفته....دلش رفتن میخواست؟نمیدونم....شاید اینا بازیای ذهنه،وقتی کار از کار میگذره و خط آخر قصه یکی معلوم میشه،آدما شروع میکنن به وصل کردن نقطه های زندگی اون و نتیجه میگیرن که اون میدونسته....ولی نمیدونسته،همونطور که ماها هم نمیدونیم،ولی هممون داریم یه مسیری رو میریم...ما از لحظه ی تولد حرکت به سمت مرگ رو شروع میکنیم.خیلیا آگاهانه خیلیام ندونسته.

.

مثل یه عضو قطع شده از روحم همیشه حست میکنم دایی جون.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقاایق

یک

بعضی وقت ها درد داشت ساعت پنج صبح بیدار شدن و از خونه بیرون زدن واسه رسیدن به کلاسای صبح.

داد میزدم و جورابامو پام میکردم و گریه میکردم و کیفمو جمع میکردم.

خدارو شکر که تنها زندگی می کردم. خدارو شکر کسی ندید اون دیوونه ی پر از آرزو رو.

.

از ترس اینکه نتونم به موقع بیدار بشم شب هام نمی خوابیدم.زندگیم واسم یه بسته بود توو بار هواپیمایی که بدون توقف به مقصد سرزمین رویاها پرواز میکرد.خودمو کسی میدیدم که از تنها طنابی که از هواپیما افتاده پایین آویزون شده و میدونه اگه حتی یه لحظه دستشو شل کنه پرت شده پایین.سفت چسبیدمش و به هیچ قیمتی ولش نکردم.

.

الانم این پایینم رو طناب.شرایط همش داره سخت تر و سخت تر میشه.من خسته تر و خسته تر....خدایا بهم یه ایمان تازه نفس بده.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقاایق

98

چند روز دیگه اولین سالگرد ازدواجمون میرسه.دوست ندارم روز سالگردمون این حالم باشه.تا رو کاغذ نیارم نمیتونم بفهمم کجا رد دادم. کجا خسته شدم. کجا نشستم زمین...عروسی عالی برگزار شد و بعدش ما رفتیم ماه عسل.

خیلی خوش گذشت. دو روز آخر سفر بود خبر مریضی د رو گرفتیم. برگشتیم . من ترم جدیدم شروع شده بود و موندم تهران.یه هفته هایی من برمیگشتم و یه هفته هایی همسفر میومد.

سخت میگذشت؟آره.هرهفته پروژه.شب بیداری.تنهایی.بی غذایی.خستگی و کلافگی...یادمه اون روزام گاهی از سختی و فشار گریه میکردم.پشت لپتاپ کار میکردم و گریه میکردم...بعدش از وضعیتم خندم میگرفت.فکر میکردم اگه یکی الان درو باز کنه بیاد توو منو ببینه فکر میکنه دیوونه ام.اونموقعم خیلی غر میزدم،خیلی میگفتم خسته شدم و پس کی تموم میشه... درسا و پروژه ها هی سخت تر و سخت تر و سخت تر میشد. توو دانشگاهم تنها بودم.سر پروژه ی آخر واقعا جونم در اومد. همه گروهی تحویل دادن و من تنهایی هنوز نتونسته بودم. دفعه آخری که استادم میخواست بهم وقت بده گفتم نمیخوام من دیگه خسته شدم.موازی با همه ی اینا ما یه شمال رفتیم. از شمال که برگشتیم ب سکته کرد.چند ماه همش توو رفت و امد و ازین بیمارستان به اون بیمارستان.توو این مسیر هلاک شدیم.تازه بازم به موازات این داستانا ما میخواستیم خونه بگیریم. وسطا دنبال خرید جهاز و وسایلم میرفتیم....یعنی واقعا از صد طرف صدتا کار ریخته بود رو سرمون.یه پامون دانشگاه بود یه پامون مهرانه و بیمارستان و یه پامونم خرید!...خونه گرفتیم.ماشین خریدیم.وسایل و جهاز اونجوری که دوست داشتم شد.یه شمال رفتیم و یه ماه عسل ترکیه.اینا طرفای خوب ماجرا...ولی طرف بدش اینه که مرگ و مریضی و بیمارستان(که نفرت انگیزترین جا روی کره ی زمین از نظر منه)روی تمام این خوب ترین اتفاقات زندگی من سایه انداخته بود.

من همیشه اون وقتی شکستم که ترکش اتفاقات زندگیم به تحصیلم خورد...سر داستانای قبلی زندگیم من وقتی گفتم گوربابای همه چی که یکی از درسایی که دوستش داشتم،افتادم...قشنگ یادمه وقتی رفتم نمرمو رو برد دیدم چه بغض سنگینی گلومو گرفت و اشکام چطوری بدون مکث ریخت.انگار یه لحظه به خودم اومدم و گفتم ارزششو داشت؟اون روز نمیدونستم جواب این سوال چیه ولی بعدا فهمیدم هر چیزی که زیر سایه این اتفاق به دست آوردم ارزش افتادن توو سه واحد از 144 واحدو داشت.

و حالا...سر اتفاقات این یه سال اخیر،من اون روزی که مجبور شدم روز تحویل برم پیش استادم و علی رغم تلاش های شبانه روزم با دست خالی وایسم جلوشو بگم نتونستم کامل جواب بگیرم،اون روز انگار همه ی فشارهای چندماه قبلشو رو روح و بدنم حس کردم.اون لحظه انگار یه تریلی از روم رد شد و من خورد خاکشیر شدم.اون روزم اتفاقا وقتی اومدم بیرون اشکم ریخت.با اینکه نمره ی کامل پروژه رو گرفتم.با اینکه از کسایی که با تقلب و غیره پروژه رو انجام دادن خیلی بیشتر یاد گرفته بودم و کار انجام داده بودم،ولی خیلی شکستم.

یجوری مزه شکستو احساس کردم که انگار تا قبل ازین هیچوقت احساسش نکرده بودم...خودم فکر میکنم از اون روز من دیگه اون من سابق نشدم!....بعدش ترم بهار و فقط پروژم مونده بود. مصیبت های اطراف با قدرت بیشتری داشت رو سرمون می بارید.عید سعی کردم پایان نامه رو کار کنم.نشد نشد نشد...شد اردیبهشت. م.م مرد.با مردن اون موج جدیدی از فشار روحی و جسمی و زمانی و مکانی آوار شد رو سرم.

حال د وخیم شد و بازم بیمارستان بیمارستان بیمارستان. د مرد.

و الان فقط چند روز از چهلمش میگذره.

و من در پایان ترم چهار هنوز حتی نتونستم قدمی برای پایان نامم بردارم....میتونم اگر خودم بشم....میتونم سه ماه دیگه دفاع کنم حتی،اگررر خودم باشم....ولی نمیتونم خودم بشم...انگار از زیر بمب باران اومدم بیرون...تازه اگر توو این چند روز یکی دیگه از عزیزانم نمیره...واقعا چه تضمینی هست؟وحشت مرگ گرفته منو....الان دوباره توو همون نقطه ام،جلوی در دانشکده که بغض کرده بودم و اشکام میریخت و از خودم می پرسیدم ارزششو داشت؟

من توو آینده چی ممکنه به دست بیارم که باعث بشه بخوام به خودم بگم آره،اینا می ارزید به اینکه من اون سالی که باید شیرین ترین سال زندگیم میبود به کامم تلخ بشه.چی می ارزه به اینکه من بخوام بگم خداروشکر که اینا سرم اومد،خدارو شکر که من از نزدیک دیدم سرطان با یه آدم چیکار میکنه...در آینده قراره بخاطر کذوم کسم آواره بیمارستان و حتی مهرانه بشم که بخام بگم خدارو شکر تجربه دارم!...این فکرا خیلی ترسناک و افسرده کننده نیست؟...پر از حس بدم. پر از کینه ام نسبت به زندگی. پر از تنفرم. پر از خستگیم. پر از غمم. پر از اشکم. پر از ناباوریم. پر از سوالم . پر از سردرگمی...این منم؟ واقعا د مرد؟ چی شد که اینجوری شد؟ ما پارسال این موقع توو سور و ساط عروسی بودیم و حالا...خدایا یا درد بده یا دلخوشی. هم درد هم دلخوشی جفتش با هم قاطی بنظرت نتیجه اش چیه؟....الان واسه چی شکر کنم؟واسه خونه و ماشین؟واسه اینکه هنوز سرطان نگرفتم؟ واسه اینکه بقیه هنوز نمردن؟....الان تازه میفهمم وقتی یکی که یه کسش مرده رو میخوای آروم کنی،بهش میگی عوضش خداروشکر کن هنوز مامانت زندست بابات سلامته فلانیت بهمانیت،چه حرف چرت و بیخود و مزخرف و بی مفهومی داری بهش میزنی.

.

.

نتیجه ی این همه حرف چی؟هیچی!اینکه من عصبانیم چون پایان نامم مونده و خودم از استادم فراریم. درس من انگار ظرفیت منه. تا حفظش کردم صدام از هیچی درنمیاد،فوقش چندتا غر بزنم. ولی به محض اینکه توو خطر میفته میشم یه آدم افسرده و وحشی و متنفر از دنیا و زندگی که میخواد دیگی که واسش نمیجوشه سر سگ تووش بجوشه.

از بعد عید تا الان قدر یه قرن واسم گذشت. هر روزش پر از سختی و غم.

خیلی خستم.خیلی خستم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقاایق