سرناد

«ما در ایستگاهی که قرار بود با خودمان سفر کنیم همسفر شدیم و خودمان را ترک کردیم»

دینگ دینگ

New Message!From:unknown
.
.
Imagine reading a book of all the lies you've told.
-Oknope
  • ۰ پسندیدم
    • شقاایق
    • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

    بزرگسالی

    به شیرین ترین جای بزرگسالیم رسیده ام.به آن وسط ها،بعد از پل بلوغ نرسیده به هزار راه دلشوره ی مادری.

    رسیده ام به آن جا که بیخیال تمام دنیا، مشغول شکفتن و سرمست از تماشای خودِ نوشکفته ام باشم و با خیال در چنگ داشتن تمام دنیا هر روز از نو زاده شوم ، از نو راه بیفتم و از نو به مقصد برسم ؛تا آخر هر سالی که به پایان می برم سیصد و شصت و پنج زاده شدن،سیصد و شصت و پنج رفتن و سیصد و شصت و پنج رسیدن را تجربه کرده باشم و آنقدر رفتن و رسیدن در کارنامه ی عمرم ذخیره کرده باشم که وقتی به روزهای مادری رسیدم،به روزهایی که باید از خودم بگذرم و  زاده شدن را برای زاینده بودن،رفتن را برای سازنده بودن و رسیدن را برای پرورش دادن ترک کنم برای دلتنگی ها و بی قراری های روحم پنجره ای داشته باشم و در پشت پنجره منظره ای از تمام چیزهایی که آن وسط ها برای خودم جمع کرده ام،منظره ای بی نظیر از رسیدن هایم و حسی مطبوع و نزدیک از زاده شدن هایم و غروری که با هربار یادآوری رفتن هایم خنکی بخش جان و دلم باشد...

     

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • شقاایق
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

    حواسم پرت شده...

    مشق نیمه شب میکنم گوشه ی وبلاگم.

    مرام سجاده پهن کردن و نماز شب خواندن را که یاد نگرفته ایم...از سیره ی پیامبر مهربانی  شب بیدار ماندنش را شنیدیم و وقتی داشتند بقیه اش را می گفتند ماها حواسمان پرت شده بود،پرت صدای بلند ضبط ماشینی که با سرعت از زیر پنجره ی کلاس دینی رد شد،پرت صدای سوت پسرهای تووی کوچه ،پرت پچ پچ همکلاسی های پشت سری ، پرت عقربه ی ساعت و سبیل های خانوم دینی...پرت شدیم کنج اتاق مان،تووی تخت خواب،زیر پتو،زل زده به صفحه ی روشن گوشی و درد دل کردیم با کسانی که اشتباهی بودند؛غافل از حضور حاضر تمام لحظه های بودن و نبودنمان.

  • ۰ پسندیدم
    • شقاایق
    • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

    باز مرا صدا بزن

     

    شب قدر شده...بعد دو سال پشت سر گذاشتن های شب قدر های جنجالی نمی دانم امسال شب های قدر چرا انقدر بی حس و حال رسیده اند.شاید چون مشکلات حل شده و آرزو هایم برآورده...شاید از کاستی من است که رسم شکرگویی و سپاس نمی دانم...برخلاف خیلی ها نه مسجد و حسینیه رفته ام،نه حتی کنج اتاق تنهایی خودم،سجاده ی کوچک خاک خورده ام را پهن کرده و الغوث سر داده ام...هیچ نکرده ام.هیچ نگفته ام.هیچ نخواسته ام...تو نزدیک منو من از تو دورم...یا امیرالمومنین.

  • ۰ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • شقاایق
    • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶